تبليغاتX
سهم تو... چهارشنبه ها
بعد از یک سال نمیدونم چی شد هوای وبلاگمو کردم.الان یه حس خاص دارم،نمیدونم شاید حس کسی که بعد از یک مدت طولانی عزیزشو میبینه.چقدر کامنت نخونده....چقدر بیمعرفت بودم من......

لعنت به فیس بوک همش تقصیر اونه.تقصیر هرکی یا هرچی بود حالا هستم

و خوشحالم...........

اینو نوشتم تا از تنبلی یه کپی پیست بگیرم و خودمو راحت کنم ولی به وبلاگ هرکی سرزذم نوشته بود"وبلاگی با این آدرس یافت نشد!".دلم گرفت.انگار این فیس بوک فقط دست من کار نداده بود ظاهرا همه دست از وبلاگ شستن و فیس بوکی شدن!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:36 توسط صدیقه زارع |


 

دلم برای دلت شور می زند بانو

به روی اخم تو هاشور می زند بانو

به هر که غیر من ای گل نگاه می دوزی

دلم به پای شما زور می زند بانو

تمام شهر خبردار می شوند از من

دوباره کیست که شیپور می زند بانو ؟

برای یخ زدن دستهای تابستان

خدا به پنجره کافور می زند بانو

به آفتاب زمستان قسم ، به جان خدا

دلم برای دلت شور می زند بانو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:14 توسط صدیقه زارع |


.....سلام

دو سه مورد رو لازم دونستم خدمت دوستای عزیزم عرض کنم

اول از همه راجع به پست قبلیم که بعضی از دوستان به قدیمی بودن یا بی معنی بودن کلمه جام اشاره کرده بودن مثل اون دوست عزیزی که گفته بودن جام چی ؟جام پر میکنی چیکار میکنی؟باید خدمتتون عرض کنم که اینجا منظور از جام اون پیمونه شراب نیست .جام کردن یه اصطلاحه.مثل موتور ماشین که  جام میکنه.یعنی هنگ کردن.قفل کردن.مات و مبهوت شدن

دومین مطلب اینکه احساس میکنم بعضی از پیوندام خود به خود حذف میشن .اگه اشتباه نکنم این مشکل چند وقت پیش واسه یکی دیگه از دوستانم پیش اومده بود.از این بابتم پوزش میخوام هرچندکنترلش از دست من خارجه.

و....دو شعر هر دو مال دوره جوونیم حدود ۹-۸ سال پیش

 

در این فضای لعنتی تو هم سکوت کرده ای

از آسمان هفتم دلم سقوط کرده ای

تو هم شبیه پنجره ترک ستاره کرده ای

ترک خدا و قبله و ذکر قنوت کرده ای

تو بر خلاف حس من و تا همیشه رفته ای

خدا نبخشدت تو را گناه لوط کرده ای

در آسمان سینه ام در اوج بوده ای شما

چقدر ساده نازنین از آن هبوط کرده ای!

تو مهر باطلی شدی به پای برگ آرزوم

تو مثل قاصدک مرا به کوچه فوت کرده ای

چقدر وعده دادی و درست وقت رفتنت

به زیر هر چه گفته ای دوباره شوت کرده ای

تو در قبال چشم من که کم نکرد التماس

ودر جواب نامه ام فقط سکوت کرده ای

****************************************

تمام عشق من بودی بدون عشق می مردم

شبی از صد شب عمرم نبودی غصه می خوردم

تو را می خواستم روزی خدایم بی گمان بودی

چه شد پس ای خدای من چرا نامهربان بودی؟

تو را می خواهم اکنون هم ولی دیگر چه بی حاصل

که دادم باد عشقم را به یک دریای بی ساحل

سفر کردم ز چشمانت شدم آواره آنوقتی

که دیدم عشق می رقصد فقط با ساز بدبختی

سراغ از من چه می گیری در این شبهای مهتابی

به دنبالم نگرد ای بت مرا دیگر نمی یابی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 11:34 توسط صدیقه زارع |


تو دنیا چند میلیارد آدم زندگی میکنن با یه عالم سلیقه و اعتقاد

مثلا به اعتقاد من شعر احساس شاعره و هرگز به خودم اجازه نمیدم احساس کسی رو نقد کنم و خیلی خیلی کم میشه شعر کسی رو نقد کنم اونم وقتی که دیگه یکسری ایرادات ساختاری و معنایی فاحش در شعر ببینم  در واقع یه جورایی از احساس دیگران بهره میگیرم و فقط لذت میبرم و همیشه شعرو میخونم که لذت ببرم. (نمی دونم شایدم دارم خودمو توجیه میکنم که از زیر بار نقد دوستان عزیزی که بهشون سر می زنم شونه خالی کنم!!) اما اکثر دوستان  شاعری که وب دارن دیدگاه متفاوتی دارن و از نقد شعر لذت میبرن در واقع اعتقادشون اینه که حتی احساسم اگه پخته باشه قشنگتره یا اینکه آدم شعرو واسه خودش که نمیگه اگه واسه خودش میگه پس دلیلی نداره از دیگران بخواد شعرشو بخونن و اگه برای دیگران هم هست باید زیبا و بدون ایراد باشه پس باید همه دست به دست هم بدن نقدش کنن تا یه کار خوب از آب در بیاد اینجوری حتی خود شاعرم احساس قشنگتری بهش دست میده

حالا چرا این حرفا رو میزنم:

راستش خسته شدم از هر ۱۰۰تا کامنتی که آدم توی وبای مختلف میبینه حداقل ۹۵تاش آفرین و باریک الاست ۵تاش نقد!یعنی از هر ۱۰۰تا شاعر ۹۵تاش با نظر اول من موافقه!!!!؟اگه اینطوره که بازم به نظر من شعر ما بزودی به سمت نابودی میره و خیلی زود تمام مردم جهان شاعر میشن و واژه شعر معنای خودش رو از دست میده!چرا هرکسی طبق اعتقاد خودش عمل نمیکنه؟وقتی من نوعی میدونم آقا یا خانوم ایکس بار علمی زیادی داره و یه نقاد عالیه لذتی نمیبرم که بیاد و فقط از شعرم تعریف کنه یا از دعوتم تشکر کنه اما کسی که به هر دلیل اهل نقد کردن نیست وقتی میاد و فقط می نویسه ممنون از دعوت یا خوب بود همون حضورش برای من کافیه و موجب خرسندیم میشه.لطفا بیاین فکر کنیم که اصلا راه اندازی این وبلاگها برای چی بود؟ قطعا علاوه بر آشنایی بیشتر با بقیه دوستان شاعر و لذت بردن از شعرهای زیباشون یه هدف دیگه هم وجود داشته که به نظرم از همه مهمتره و اون پیشرفت و ترقی تک تک ما بوده.پس لطفا بیاین به پیشرفت هم کمک کنیم و فقط جاهایی که لازمه با تعریف و تمجید  همدیگرو برای بهتر بودن تشویق کنیم

پیشاپیش از حضور همه دوستانی که به خونه کوچیکم سر میزنن قدردانی میکنم اما یه خواهش:لطفا کسانی که دستی بر نقد دارند نقدم کنن تا به نقاط ضعف و قوتم پی ببرم و از اینکه وقتی بهشون سر میزنم نقدشون نمیکنم عذرخواهی میکنم چون اصولا اهل نقد کردن نیستم اما از اینکه نقد بشم لذت می برم و دوستانی که اهل نقد نیستن  حضورشون واسم کافیه و باعث دلگرمی

نسبت به هم پرتوقع نباشیم و نقد کردن اجباری نباشه اما یادمون نره که فقط ماییم که میتونیم به همدیگه کمک کنیم و شاهد پیشرفت همدیگه باشیم.    

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*********************************************************************

واما شعر:

هزار رج که بافتم تو را تمام     می کنم

و بعد کفش تازه ای درون پام    می کنم

به حد مرگ میدوم که با تو همسفر شوم

دوتا غزلچه خدمتت به انضمام  می کنم

عبور میکنی مرا و ریل خسته می شود

و من به احترامتان فقط قیام    می کنم

چه شعرها که گفته ام برای چشم مست تو

و با غرض حضورتان همش سلام می کنم

تو باز پرسه می زنی درست روی پلک من

ومن چه ساده خواب را به خود حرام می کنم

چه نبض احمقی که هی ضعیف و تند می زند

و من حدود دیدنت دوباره جام      می کنم

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 11:36 توسط صدیقه زارع |


 

کاش به زمانی برگردم که تنها غم زندگیم شکستن نوک مدادم بود

******************

به انتهای رنجهای بچگی رسیده ام و ابتدای زخمهای زندگی

به ابتدای غصه ای عجیب و روز تازه ای عجیب تر و کهنگی

به هیچ چیز و هیچکس نمیرسم بجز خطوط -

دستهای خسته ای که بو گرفته. بوی مردگی

تهوعم گرفته از حجوم حرفهای ناتمام خود

تهوع دارم و تبی نگفتنی و چشمهام . تیرگی              

 همین شروع زنده داری شبی ست قد دردهام

وبی نصیب بی نصیب درست مثل حدسهای بچگی

که نا تمام حرفهای خضر زنده اخرش تمام شد

و مانده ایم با خجالتی که میکشیم و آه ...سرشکستگی

 

 

************************************************ 

برقص که خوب می رقصی روی دست چپ شعرم.برقص ببینم برقص

تکان بخور.تکان بخور.بتکان تمام تنم را برقص روی زمینم برقص

تو بهترین اثر شکسپیر . خدایی که روی صفحه قلبم نشسته ای بانو

و من میان رنگ و بوم شما درست وسط میدان مینم برقص

تو بود و نبود تمام منی منی که پوسیده است

بیا که حادثه باران شود بخاطرت کلیشه کلیشه دینم برقص

برقص که شاهکار خدا غلت بخورد پرت شود از سیاهی چشمم به زیر پات

برقص شک نکن به وجودم.که کمم . که زیادم . که.... همینم برقص

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 12:1 توسط صدیقه زارع |


به هیچکس نگفته ام که یک عدد مجسمه...!

تمام زندگانیم...چقدر بد  مجسمه !

تو عشق را چشیده ای؟تو هم که نه مجسمه

من عاشقم پر از دلیل پر از سند مجسمه

کسی به خاطر خدا به داد من نمیرسد؟!

چه امتحان مبهمی .دوباره رد مجسمه!

به هیچکس نگفته ام که مرده است و مرده اش

حیات جاودانیم و تا ابد .....مجسمه

در این زمین لعنتی کسی که نیست هی نگرد

منم که خسته هستم و ...وبی عدد مجسمه!

                ********

یکباره هرچه تو گفتی برایم انجیل می شود

عشق و جنون و حماقت به سینه تحمیل می شود

من زائد است توی غزلهای واقعی اما خوب

من ناگهان به ما.مای معرفه تبدیل می شود

این روزها دلم مثل سیرو سرکه می جوشد و عشق

با هرم خون عاشقان تو تعدیل می شود...

این سفره این لحظه این سال پر تپش که می اید

با حس سبز سیبهای سرخ تو تحویل می شود

اری که سنگ التهابش شکستن است شکی نیست

یک فرضیه میان طالع شیشه تحلیل می شود

دنبال تازه های قافیه هستم و غافلم که ...

این بیت فقط با ردیف تو تکمیل می شود!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:4 توسط صدیقه زارع |


دستی درست میان قلب تو بازار می کشد

آهی عجیب بر گذشته و کردار می کشد

دائم ز غصه بر لب بومی که پاره است

باری به دوش ، در برابر انظار می کشد

دختر یقین نموده که دنیا جهنم است

تصویری از زنان زناکار می کشد

خوب و بد و تمام جهان را به تازگی

در پیشگاه تابلوی اخطار می کشد

دستش به لمس طناب است و ناگهان

سیمی جدید بر تن گیتار می کشد

ابرو بهم کشیده و با کینه و شتاب

رنگی غلیظ بر تراشه ی این دار می کشد

حالا تمام می شود گذشته و بیچاره دار!

طرحی جدید بر جنازه ی دیوار می کشد

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 7:4 توسط صدیقه زارع |


من

آبستن کارهای نکرده ای هستم

       که به گردنم بستند

              و حالا...

از تیر برق کوچه بالائیتان

   آویزانم...

 ( گردنم!

          نه دلم درد گرفته)

 این طناب را ببرید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:57 توسط صدیقه زارع |


این روزها حتی خدا هم روبرا نیست

در قید باید شاید ما و شما نیست

این روزها حتی خدا هم قهر کرده

انگار هیچ اکسیژنی توی هوا نیست

باید تمام شیشه ها را می شکستیم

دیروز. امروز این خدا مشکل گشا نیست

امن یجیب و توبه را از سر بگیریم

آخر خدای دیگری غیر از خدا نیست

از این که آتش بر سر مردم ببارد

می ترسم اما هیچ راهی جز دعا نیست

باید صدامان توی دریا گر بگیرد

حتی یکی هم در نگاهم آشنا نیست

مردم گمانم قلبشان آتش گرفته

آیا خدا بر درد اینها مبتلا نیست؟

باید بدانم این عطش کی جان گرفته

اینجا کسی غیر از شما ای مرده ها نیست؟!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 9:54 توسط صدیقه زارع |


 

افق تلاقی چشمت به آستان خداست

طنین رنگ نجابت ٬ سفید و سیاست

تو از نهایت عشقم شروع شده ای

حسابت از تمامی این اجتماع جداست

کمی خدای خیالم شبیهتان٬ نه... نه...

خدای من شبیه ندارد ٬ تک و تنهاست

چقدر مرده ی یک لحظه زندگی هستم

اجازه ی مردن ٬ اجازه ی لبخند دست شماست

و غرق حیرتم از این دقیقه های کبود

و آفرینش چشمت که شاهکار خداست

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:10 توسط صدیقه زارع |