تمام زندگانیم...چقدر بد مجسمه !
تو عشق را چشیده ای؟تو هم که نه مجسمه
من عاشقم پر از دلیل پر از سند مجسمه
کسی به خاطر خدا به داد من نمیرسد؟!
چه امتحان مبهمی .دوباره رد مجسمه!
به هیچکس نگفته ام که مرده است و مرده اش
حیات جاودانیم و تا ابد .....مجسمه
در این زمین لعنتی کسی که نیست هی نگرد
منم که خسته هستم و ...وبی عدد مجسمه!
********
یکباره هرچه تو گفتی برایم انجیل می شود
عشق و جنون و حماقت به سینه تحمیل می شود
من زائد است توی غزلهای واقعی اما خوب
من ناگهان به ما.مای معرفه تبدیل می شود
این روزها دلم مثل سیرو سرکه می جوشد و عشق
با هرم خون عاشقان تو تعدیل می شود...
این سفره این لحظه این سال پر تپش که می اید
با حس سبز سیبهای سرخ تو تحویل می شود
اری که سنگ التهابش شکستن است شکی نیست
یک فرضیه میان طالع شیشه تحلیل می شود
دنبال تازه های قافیه هستم و غافلم که ...
این بیت فقط با ردیف تو تکمیل می شود!
دستی درست میان قلب تو بازار می کشد
آهی عجیب بر گذشته و کردار می کشد
دائم ز غصه بر لب بومی که پاره است
باری به دوش ، در برابر انظار می کشد
دختر یقین نموده که دنیا جهنم است
تصویری از زنان زناکار می کشد
خوب و بد و تمام جهان را به تازگی
در پیشگاه تابلوی اخطار می کشد
دستش به لمس طناب است و ناگهان
سیمی جدید بر تن گیتار می کشد
ابرو بهم کشیده و با کینه و شتاب
رنگی غلیظ بر تراشه ی این دار می کشد
حالا تمام می شود گذشته و بیچاره دار!
طرحی جدید بر جنازه ی دیوار می کشد
آبستن کارهای نکرده ای هستم
که به گردنم بستند
و حالا...
از تیر برق کوچه بالائیتان
آویزانم...
( گردنم!
نه دلم درد گرفته)
این طناب را ببرید.
این روزها حتی خدا هم روبرا نیست
در قید باید شاید ما و شما نیست
این روزها حتی خدا هم قهر کرده
انگار هیچ اکسیژنی توی هوا نیست
باید تمام شیشه ها را می شکستیم
دیروز. امروز این خدا مشکل گشا نیست
امن یجیب و توبه را از سر بگیریم
آخر خدای دیگری غیر از خدا نیست
از این که آتش بر سر مردم ببارد
می ترسم اما هیچ راهی جز دعا نیست
باید صدامان توی دریا گر بگیرد
حتی یکی هم در نگاهم آشنا نیست
مردم گمانم قلبشان آتش گرفته
آیا خدا بر درد اینها مبتلا نیست؟
باید بدانم این عطش کی جان گرفته
اینجا کسی غیر از شما ای مرده ها نیست؟!
افق تلاقی چشمت به آستان خداست
طنین رنگ نجابت ٬ سفید و سیاست
تو از نهایت عشقم شروع شده ای
حسابت از تمامی این اجتماع جداست
کمی خدای خیالم شبیهتان٬ نه... نه...
خدای من شبیه ندارد ٬ تک و تنهاست
چقدر مرده ی یک لحظه زندگی هستم
اجازه ی مردن ٬ اجازه ی لبخند دست شماست
و غرق حیرتم از این دقیقه های کبود
و آفرینش چشمت که شاهکار خداست
خانم وکیلم...؟ بسم اللهِ تو که می خواهمت٬ می خواهمت...محکم٬محکم تر ـ بله
و با وجود محدودترین زاویه ها که مال من و توست٬ باز هم ؟! دختر! ـ بله
گم می شوی توی رسمی که نمی دانی و رقصهائی که...فکر کن! فکر کن دختر
و با لباسی که نمی خواهی باز هم دلخوشی به تمام ندارهای پسر ؟ـ بله
برای بار هزارم ٬ گلم! آخر داستان را ... خودت که می دانی ٬ می مانی
می گذری به خاطرم از حرفهای مادر که گفته آبرویم ر ا نبر ؟ ـ بله
من با تمام خودم آمده ام شیراز ٬ دوستم خواهی داشت لطفاْ ؟!
قول می دهی به شرفت ٬ نبُری تا نمیرم اگر چه پرم از دردسر ؟ ـ بله
.....................................................
یک کوله بار خیانت پیوست دادخواست طلاقم است آقا٬ مهرم حلال ٬ جانم ...
<مادر> مهرت حلال ٬ جانت آزاد حتی با نیشخند لاتهای سر گذر ؟ ـ بله
شرافتم جهازتان و یک غرور بیست سال
و عفتی که حفظ شد و چشمهای... بی خیال!
همیشه در مقابلم سکوت می کنی... چرا؟
خدای عشق اولم ، اجازه هست؟ یک سوال:
مرا به جرم عشقتان زنده بگور می کنید
دو متر آنطرفتر درختهای سیب کال؟
تمام دخترانه ام بهای یک نگاهتان
فقط دقیقه ای بشین در ابتدای خط فال
دعای ندبه ام قضا، به دیلمم* نمی رسم
جواب لااقل بده به هر چه غیر ضد حال
پر از سکوت جمعه ام ، شما پر از صدام کن
شما که گام اولی به طبق اصل احتمال...!
دیلم: شهری در استان بوشهر ( که هیچ ربطی به من نداره)
اینقدر گریه نکن٬ غصه نخور ٬ مرگ بمیر
اصلاْ از دست خزان توی دل ارگ بمیر
هی نفس میکشی ٬ هی آه که چه بسته زبان؟
مثل از شاخه فرو ریختن برگ بمیر
آری٬ آری که بهار است و نیامد باران
لااقل از هیجان گل صد برگ بمیر
این نفسها ٬ ضربانها... نفسم می گیرد
چقدر شکوه و اندوه... مرض ٬ مرگ ٬ بمیر!

